سفر اسفند 92 (5)
بالاخره سفره چند روزه ما هم به تهران تقریبا به اتمام رسید و درحال آماده شدن برای برگشت به شهر و دیار خودمون شدیم

این هم ساعاتی قبل از حرکتمون آیلایی دوغ خور کنار بهجت عمه جون

سالن انتظار فرودگاه شلوغ و پلوغ

اصلا اجازه عکس انداختن رو نمی داد این هم شکار لحظه کنار آکواریوم


سالن ترانزیت کمی خسته و کلافه


مثل اینکه خنده به لباش برگشت

نه بابا ناز و ادا هم داره. بعد از این چنان خسته بود که یک دفعه رو نیمکت سالن دراز کشید و لالا کرد . بعد مدتی تاخیر وقتی پرواز رو اعلام کردند بیدارش کردم ولی خواب آلود بود و دائم به آقایون جلویی تنه میزد اون ها هم خندشون گرفته بود
داخل هواپیما مثل خانمها نشسته ولی اجازه نمی داد اصلا پرده رو بالا بزنیم مناظر رو نگاه کنیم 

پازلی که تو هواپیما دادن ، محکم بغلش کرده مبادا جا بمونه چون موقع رفت مامانی یادش رفت و تو هواپیما جا گذاشت تازه بعدا که می خواستیم سوار ماشین بشیم یادمون افتاد ولی نمی تونستم کاری بکنم 

آخرهای سفر هست و شادان از برگشت پیش بابایی

با چه اشتیاقی وقتی بابایی رو دید بغلش پرید ( الهی که همیشه سایه پدر و مادرها بالا سر بچه ها باشه)



سفر اسفند 92 (5)
